تبليغاتX
زندگي نوشت
































زندگي نوشت

زندگي حس غريبي ست كه يك مرغ مهاجر دارد...

  دوستان، آمده ام باز، كه اين دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است، نصير است و رئوف است و كريم است، قدير است و قديم است. خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده، گهرهاي گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهاي عيان داده و توفيق بيان داده و اينها پي آن داده،‌كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشيم و زهر غم نخروشيم و زهر درد نجوشيم و تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيد بنوشيم و بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم عنايات خداوند مبين را.


آفريننده ي دانا و خداوند توانا و مهين خالق يكتا و بهين داور دادار، كزو گشته پديدار، به دهر اين همه آثار، چه دريا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سيار.

خدايي كه خبردار بود از همه اسرار، غني باشد و غفار، شود مرحمتش يار، درين دار و در آن دار، به اخيار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدايي كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شير بر و يال، به هر كار و به هر حال بود قبله ي آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ي احوال از او سايه ي اقبال به فرق سر آن قوم كه پويند ره خير و نكوكاري و دينداري و هشياري و ايمان و صفا و كرم و صدق و يقين را.

آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير و توانايي و بينايي و دانايي بسيار كه با پيروي از عقل ره راست بپوييم و زهر قصه ي شيرين و حديث نمكين پند بگيريم ونصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكيمانه در اين دارجهان عمر سرآريم كه از كرده ي خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدايت از سر لطف و عنايت كه زما خلق ندارند شكايت. به ازين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسند و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را.

*****

** دوستان خوبم سلام. متن بالا به سبك خاصي از ادبيات تعلق دارد به نام "بحر طويل" كه از سبكهاي بسيار بسيار مورد علاقه ي ماست. ديروز بر حسب تصادف ياد خاطرات دوران دبيرستان و نوجوانيها افتادم كه با خواهر وسطي جان كه سبك و سياق احساسيمان در يك راستا بود مينشستيم به بحر طويل خواني. اينروزهايمان را نبينيد قديما بحر طويل حفظ بوديم چند صفحه اي .وقتي هم دستمان بر قلم بود استعدادي عجيب در نگاشتن بحرهاي طويل داشتيم كه البته اينهايي كه اينجا مي اوريم اثر قلم خودمان نيست قطعا...

*** ديروز قسمتمان شد بعد از گذشت حدود شش سال چند تا از دوستان دوران دانشجويي را در پارك لاله ببينيم. يك دوساعتي را باهم بوديم و چقدر دلمان آب شد براي روزهاي خوش گذشته. يكي از پسرها امسال رو سال ازدواج ناميده و يكي از دخترها ميخواهد كوله بار ببيندد و از اين مملكت برود. يكي از كاري بي ارتباط با رشته تحصيليمان شاد است و يكي ديگه از انجام كارهاي سنگين مرتبط با رشته مان شديدا سرخورده شده. آن روزها اما هيچ يك از اين حس ها نبود فقط خنده بود و شيطنت. راستي دانشكده ما را منتقل كرده اند به يك مجموعه دانشگاهي. بيشتر دلمان سوخت. ياد حياط با صفاي دانشكده ياد سلف پر از هياهو ياد كتابخانه و بخش مرجع كه بيشتر كلاسهاي ما در آن برگزار ميشد. ياد باغچه وسط حياط كه انتظامات اجازه نشستن روي چمنهايش را نميداد ولي ما يواشكي ميرفتيم اون وسطها و بساط چاي و بيسكويت پهن ميكرديم ياد توت چيني ياد ماه رمضونها و افطاري ناب دانشكده ياد كلاسهاي آخر وقت بعداز ظهرها و عصرانه خوردنها ياد توهمات فانتزي... ياد همه آن روزهاي خوب بخير...


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:0 توسط مهاجر|

کاشکی می شد بهت بگم
چقدر صدات رو دوست دارم
چقدر مثله بچه گی هام
لالایی هات رو دوست دارم

***

ساده گی ها تو دوست دارم
خستگی ها تو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب
خدا خدا تو دوست دارم

***

کاشکی رو طاقچه دلت
آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات
یه قطره بارون می شدم

***

کاشکی می شد یه دشت گل
برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس
تو باغ دستات بشونم

***

بیا که می خوام تو چشات
ستاره هام رو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد
دنیا رو با تو دوست دارم

***

دنیا اگه خوب اگه بد
با تو برام دیدنیه
باغ گل های اطلسی
با تو برام چیدنیه

***

کاشکی می شد بهت بگم
چقدر صدات رو دوست دارم
لالایی هات رو دوست دارم
حرف و نگا تو دوست دارم


بانوان مهر و آيينه روزتون مبارك.
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:49 توسط مهاجر|

اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي

الامامِ التّقی ٍ النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ

و مَن تَحتَ الثـَــري

الصّدّيق ِ الشَّهيد

صَــلَوةَ كثيــرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَـــواتِـــرَةً مُتَــــرادِفَــــه

كِـــاَفْضَل ِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ...


دلم تنگ شده براي زيارت... خيلي خيلي خيلي زياد.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:13 توسط مهاجر|

خيلي سخته هر روز از 8 صبح تا 6 بعدازظهر با آدمهايي سر و كار داشته باشي كه احساس ميكنند در لحظه اي تكرار نشدني از تاريخ بشريت كه ستارگان و كواكب در حال رقص و پايكوبي بودند و كهكشانها نورباران گشتيده بود يك قسمت كاملا ويژه اي از آسمان به ناگاه شكافته شده و اين موجودات خارق العاده بر روي دماغ فيلان به زمين فرستاده شده اند و هنگام فرود آمدن آنهايي كه همينجوري از دلهاي مادرانشان به دنيا آمده اند زير پاي همان موجودات خارق العاده خم شدند تا آنها قدوم مباركشان را بر روي شانه هاي اين يكيها بگذارند و خلاصه به دنيا تشريف فرما شوند.

خيلي سخته هر روز از 8 صبح تا 6 بعدازضهر با آدمهايي سر و كار داشته باشي كه بزرگترين پزشان كامنت گذاشتن در فيس بوك است و بزرگترين دغدغه شان جاي پارك 206 نازنينشان.

خيلي سخته با آدمهايي سر و كار داشته باشي كه اندازه تو درس خوانده اند و اما چون يك عدد برچسب مهندسي چسبيده به نام كوچكشان زمين تا اسمان با تو متفاوت ميشوند. و خيلي سخته با آدمهايي سر و كار داشته باشي كه اگر ايشان را مهندس خطاب نكني سر دلشان بماند و تا زهرشان را روي سرت خالي نكنند آرام نميگيرند.

خيلي سخته با آدمهايي كار كني كه قر و اداهايشان نا تمام باشد و اماااااااااااااااااا از آداب معاشرت و دانش اجتماعي بويي نبرده باشند. آدمهايي كه  دنيايشان تا نوك بيني شان بيشتر نيست و ادمهايي كه حوصله داشته باشند با تو چاق سلامتي ميكنند و خوابشان بيايد جواب سلامت را هم نميدهند. آدمهايي كه ته دنيايشان اين شركت در پيت!!!!! است. 

خيلي خيلي خيلي سخته با مديراني سر و كار داشته باشي كه در جلسات چند ساعته كاريشان تنها دغدغه شان تمام شدن دستمال توالت ها و زياد دستشويي رفتن بعضي پرسنل و حتي صداي نيمه خشن يكي از منشي هاي خانوم است كه چرا اينقدر محكم جواب تلفن ميدهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و احتمالا چرا به جاي سر كردن يك شال نصفه و نيمه مقنعه سر ميكند و چرا به جاي پوشيدن تونيكهاي رنگي كوتاه سه وجب بالاي زانو مانتو تيره نيمه بلند ميپوشد و............................ 

حالم از اينجايي كه هستم بد ميشود. حالم از اينهمه خالك زنك بازي ان هم در روز روشن بد ميشود. حالم بد ميشود كه براي مدير اداري توضيح دهم كه فلان موقع فلان ساعت كه داخلي بنده زنگ خورد كجا بودم و چه ميكردم. حالم بد ميشود كه باز هم با لبخند و قربان صدقه با اين آدمها برخورد كنم.

اما باز هم ميگم بيخيال همه ي اينها بگذار اينها با اين دنياي كوچكشان شاد باشند من هم با روياهاي كاملا دست يافتني ام شاد شادم. خوشحالم از اينكه ميدونم اينجا موندني نيستم. خيلي زود خيلي زود ظرف 5-6 ماه آينده از اينجا ميرم تا به آرزوهام برسم.

اندكي صبر سحر نزديك است...


نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:48 توسط مهاجر|

سلااااااااااااااااااااام

صبح بسيار زيباي 16 ارديبهشت شما پرتقالي. 

اول صبح با ديدن عكسهاي خونه ي جديد عروس عزيز و دومادش كلي كيفور شدم. اصلا از ديدن عكس سير نميشم به هيچ عنوان. اميدوارم همه ي اونهايي كه تويه ذهن من هستند هم به زودي صاحب خونه بشن .

بهدشم ماماني خانوما بانوي دريا و فرشته جون هيچ معلوم هست كجاييد ني ني هاي ما رو برداشتيد كجا رفتيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ديشب با رسيدن وليعهد خاندان آقايي جان به منزل پدرشوهر گرامي و ديدن اون همه ذوق و شوق آقايي و خواهرهاي عزيز و مادرجانشان ناخودآگاه زير لب زمزمه كردم:

يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش

ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلك از جان و تنش

گر به سر منزل سلمي رسي اي باد صبا

چشم دارم كه سلامي برساني ز منش

به ادب نافه گشايي كن از زلف سياه

جاي دلهاي عزيز است به هم بر مزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره ي عنبر شكنش....

... و ديگر هيچ




نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:28 توسط مهاجر|


آخرين مطالب
» امروز...
» پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
» سلام
» دغدغه
» شنبه
»
» تفريحات بهشتي...
» سلام ...
» تعطيلاتي كه گذشت...
» سال نو مبارك

Design By : Pichak